روایت تشرف پسرمهزیارخدمت امام زمان

یکی از کسانی که مشرف شدن محضر مقدس امام زمان پسر مهزیار است. بیست سفر مکه رفته یک سفر حج واجب بوده نوزده سفر دیگر به این علاقه بوده تا شاید در میان حاجی ها در عرفات آقا را ببیند . اما آقا را ندید تا اینکه گفت : دیگه من مکه نمی روم .همان شب خواب رفت هاتفی صدا زد: پسر مهزیار قهر نکن پسر مهزیار امسال بیا مژده ی وصل به تو داده اند.

از خواب بیدار شد صبح همه ی رفیقا رو جمع کرد گفت: من می خواهم مکه بروم .

آماده باشید با هم برویم با هم راه افتادند آمدند عراق زیارت کردند عتبات مقدسه را دیدند خبری نشد از آنجا آمدند مکه محرم به احرام حج تمتع شدند دید خبری نشد محرم شد به احرام حج رفت عرفات،منا،مشعر حج هم تمام شد خبری نشد .شب سه شنبه ای بود می خواستند حرکت کنند به رفقایش گفت:تا شب جمعه بمانیم معلوم نیست سال دیگر زنده بمانیم که بیاییم رفقا قبول کردند.سر شب آمدند طواف کردند رفتند شام خوردند خوابیدند.اما پسر مهزیار آمد در مسجد الحرام گفت تا صبح می مانم .می گوید آخر های شب سحر شد داشتم طواف می کردم در حال طواف دیدم جوان خوشگل و زیبایی بُرد یمنی پوشیده آمد از کنار من رد بشود به من سلام کرد من جواب دادم،فرمود:اهل کجایی؟ گفتم از ایرانم از بین النهرین از اهوازم.گفت شما ابن خضیب را می شناسی؟ گفتم : مُرد . گفت خدا رحمتش کند. گفتم: چطور؟ گفت:چون نمازش را پاکیزه می خواند. قرآن زیاد می خواند.صدا زد شما پسرمهزیار را می شناسی؟ گفتم خودمم . گفت شماپسرمهزیاری ؟ گفتم : بله.گفت خوشحال باش آقا فرستاده تو را ببرم .پسرمهزیار دست پاچه شد گفت: آقا کجاست؟ گفت ناراحت نشو اعصابت را کنترل کن فردا شب از رفیقات جدا شو اثاثت را جمع کن بیا فلان جا من تو را می برم. گفتم: چرا از رفقا جدا بشوم؟ فرمود: چون رفقایی که تو داری باب مهدی نیستند.

کسی که سراغ امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) می رود دیگر با جوان های بی بند بار رفاقت ندارد.گفتم : چشم، رفتم از رفقا فاصله بگیرم اثاث جمع کردم آماده شدم گفتند پسرمهزیار کجا می روی؟ گفتم دوستی دارم می خواهم پیش او بروم.گفتند: دوستت کجا بوده؟ گفتم: دیگه می خواهم بروم .پسرمهزیار آیا از ما رنجیده شده ای ، گفتم هر جوری می خواهید حساب کنید. آمدم آنجایی که وعده کرده بودم ، دیدم ایستاده گفت:پسرمهزیار من سوار اسب هستم تو هم سوار اسب بشو تا برویم . سوار شدم رفتیم و رفتیم تا پایین عقبه ی طائف یک وقت فرمود: بیا پایین .گفتم: برای چه؟ فرمود وقت فضیلت نماز شب است بیا نافله ی شب را بخوانیم چه شبی؟ نافله ی شب تمام شد هوا روشن شد نماز صبح را هم خواندیم.گفت: پسرمهزیار سوار شو برویم. آمدیم تا بالای عقبه ی طائف هوا کاملاً روشن شده بود.گفت پسرمهزیار اینجا که اشاره می کنم نگاه کن. گفت چه می بینی؟ گفتم: یک خیمه ی پشمینه است. گفت: بسر مهزیار می دانی آنجا چیست؟ گفتم: نه . گفت: آن خیمه حجة ابن الحسن است. رفتم طرف خیمه نزدیکی های خیمه گفت بیا پایین گفت : بیا برویم. گفتم : افسار اسبم را کجا ببندم. گفت: دیگر نگویی که من عاشقم . گفتم: چرا؟ گفت : معشوق وقتی چشمش به خیمه ی عاشق می افتد خودش هم از یاد می برد تو از افسار اسب سوال می کنی. دیدم راست می گوید. نزدیک خیمه مرا نگه داشت گفت بایست. گفتم: چرا؟ گفت اول من باید از آقا اجازه بگیرم.رفت در خیمه با خود گفتم نکند خدایی نکرده آقا اجازه ندهد من چه کنم؟ کار تا اینجا رسیده مبادا اینجا موفق نشوم.

طولی نکشید که گفت :پسرمهزیار آقا اجازه داد.طپش دلم زیاد شد.گفتم : خدمت امام زمان (علیه السلام) می روم چه بگویم ؟ چه کاری بکنم؟ گفت دامن خیمه را بالا زد رفتم داخل دیدم دو قطعه نمد پهن است یک تشک و دو بالش گذاشتند. آقا تکیه کرده تا وارد شدم . سلام کردم جواب عنایت کردند. فرمودند:پسرمهزیار من که امام زمانت هستم دلم می خواهد چند روزی پیش من بمانی. گفت: چند روزی ماندم بعد از چند روز فرمود: اگر می خواهی بروی برو،من که نمی خواستم بروم فهمیدم که می فرماید: برو ، بلند شدم که اثاثم را جمع کنم یواش یواش این پا و آن پا می کردم ، گاهی هم بر می گشتم و نگاهش می کردم. یک دفعه آقا صدا زد:پسرمهزیار چرا نمی روی؟ گفتم : کجا بروم من یک عمر دویدم تا خدمت برسم حالا کجا بروم . فرمود : می گویم برو. گفتم چشم اثاثم را بستم عقب اسبم آمدم بالای عقبه ی طائف برگشتم یک دفعه ی دیگر ببینمش دیگر خیمه اش را هم ندیدم. التماس دعا…

 

ای آنکه در نگاهت حجمی زنور داری / کی از مسیر کوچه قصد عبور داری؟

چشم انتظار ماندم، تا بر شبم بتابی / ای آنکه در حجابت دریای نور داری . . .

اللهم عجل لولیک الفرج

/ 1 نظر / 11 بازدید
f

سلام بسیار وبلاگ خوبی دارید تبریک میگم . بنده شما رو دعوت می کنم از سایت من هم دیدن کنید . اگر مایل هستید کسب درآمدی داشته باشید حتما به سایت من مراجه کنید این هم آدرسش هست http://persell.ir/orderwork.aspx