بی نهایتی مختصر

مثل هر شب نگاه مادر من ، خیره بر چارچوب در شده است

آن قدر خیره مانده یک نقطه ، که نگاهش دوباره تر شده است 

مادرم از گلایه ها سیر است ، مادرم نوجوان ولی پیر است

مادرم بستری - زمین گیر است ، مادرم دست بر کمر دارد 

زخم بستر برید امانش را ، سوخت آن قامت کمانش را

طاقتش هرچه قدر کم شده است ورم سینه بیشتر شده است 

زن همسایه چند روزی پیش ، با گروهی عیادتش آمد

با همین گوش خود شنیدم گفت: « فاطمه مثل محتضر شده است » 

جامه ای کرد بر تن حسنش ، کفنی هم گذاشت دست حسین

زینبش را فقط سفارش کرد نکند عازم سفر شده است: 

« دخترم! کربلا برای حسین ، مثل خواهر نه! مثل مادر باش

چون شنیدم که از مصیبت او سعد وقاص با خبر شده است »

...

کربلا هیزم تر آوردند ، اشک از دیده ها در آوردند

دامن خیمه های آل الله با همان شعله شعله ور شده است 

بگذارید نوحه خوان بشوم بگذارید نیمه جان بشوم

بگذارید قدکمان بشوم حرفی از کربلا اگر شده است 

چهارده قرن مادرم زنده است نور او تا همیشه پاینده است

شرح او بی نهایتی ابدی است قصه اش گرچه مختصر شده است

/ 0 نظر / 17 بازدید