غم پروانه

علی با دست خود، خِشت لحد چید بساط ماتم خود تا ابد چید دل خود را به غم دم ساز می کرد کفن از روی زهرا باز می کرد تو گویی ز آن رخِ گردیده نیلی به رُخسار علی می خورد سیلی از آن دامان خود پر لاله می کرد که چون نی بند بندَش ناله می کرد گُل خود را به زیرِ گِل نهان کرد بهار زندگانی را خزان کرد چنان از سوز دل بی تاب می شد که شمع هستی او آب می شد غم پروانه اش بی تاب می کرد علی را قطره قطره آب می کرد چو بر خاک مزارش دیده می دوخت سراپا در میان شعله می سوخت

 

 

/ 0 نظر / 15 بازدید